|
فرهنگی-هنری
|

ذهن های متروک
در فراسوی دلهای متروک
چهره هایی پیداست
پر غم و با هزاران چروک
با آلونک هایی شیک
که
تنهایی
گویی هزاران سال در آنها خفته است
و نگاه هایی جسور
که عشق
در پس آنها نهان
تازیانه هایی که بر پایین پاهاشان زنند
آه از این لذت
«آب اشان نه مایه ی حیات است
خورشید را به سخره می گیرند»
ای کاش شانشان آنها
بلندتر از کفشهای ساقدارشان بود
ای کاش قلبشان آنها
زلال تر ز شراب سفیدشان بود
ای کاش ذهنشان آنها
پرتوان تر از جیب شان بود.
كوچه ي پايين
ما بچه هاي كوچه ي پايين
آغشته به خون و بي پول
از رنج تنهايي
در وانفساي زندگي مخوف تف ميكنيم
ما بچه هاي كوچه ي پايين
وبا حسرت
و فريادي بي صدا
در لابه لاي پولهاي جيب هاي مردي
_مردي كوچه بالايي_
غرق ميشويم
و صدايمان بي هدف
به جايي نميرسد
ما بچه هاي كوچه ي پايين
ناتوان از لمس دستان پول آلود دختر سرمايه دار خون خوار
و باز ما بچه هاي كوچه ي پايين
با دردي وحشتناك
و به عمري سخت دراز و سخت فرساينده
a Turkish poem... it touches your heart...

Bu bir veda... Bir tebesum...
Yaz guneshine bir nefes bag kokusuna
Acik kurshuni mehtab icinde Bir veda...
Kayb olmush ashklara... Hayata... Maghlubum!
Derin sevdalara Buyuk ihtiraslara maghlubum...
Ben hayatin maghlubuyum
Derin sevdalari beceremedim maghlubum...

I Danced with the shadows
in tranquel chaos , i laid naked in the rain
انتهاي كوچه تاريك است...
من از امشب
به همه
گاه گاه به شرافت شب
به پتوي خيس روي
دوشهاي افتاده ي يك زنداني
به مردي قوي هيكل كه در دست چپ داس
و در دست راست چكشي را حامل است
به دود سيگاري كه سينه ام
را به شعله مي فروزد
به بن بستي كه در آن
مردان ريش دار
حقارت وجود خويش را
در سوراخ زني ياغي
ميريزند و
آن را
جزو عبادت
به حساب مي آورند آنگه مرو خاموش
مرو خاموش
كه زبان سخن گفتن
شرافت را بيدار ميكند
آري همانند ساعتي زنگي
كه به راس ساعت پنج صبح كوك شده
تا با نتي گم گشته زميان اشعار بامداد
مرد خانه براي شتافتن به خدمت
در لباس مقدس سربازي درآيد
چه ميگويم و ميميرم؟
چه مينويسم من؟...آه
چه مينويسم؟
انتهاي كوچه تاريك است
چه مينويسم؟...
![]()
زخم دستها
مي شود حس كرد
با دستها
ناگاه ترين زخمها والاترين دردهارا
مي شود به عينه
مشاهده كرد
كه به بازي ميكشانند خدا را
آن كه در رفتن سويي مي يابد
و هنگامي كه
خونش را بروي سنگفرش خيس
ميچكاند
تا به كف آرد دل اندهگين ما را
ميشود
ديد
با چشمها
زخم كاري خنجري را
كه دستي به هزاران دل ميفشارد
ميشود
شنيد
با گوشها
فرياد خامشان را
افسوس كه احساس سوختن را
در زمستان تجربه ميكنيم.
آه، از اين گونه سوختن
مردن
يا به تماشا در دل ره درناكي را پيمودن
چه سخت گونه
ميتراشد
در انزوا
احساس شاعرانه ي روح را!
صبح ما
تقديم به ندا
با قلب شكفته اش در خون
از ميان توده اي از مردم منگ
زني برخواست به فرياد
فريادي ديگرگونه از اين ظلم و ننگ
با دردي مشترك
به آرمان خواهي خود...
و ندايي از جهاني ديگر داد
با عمر گذران خود، آهسته ترك
مرگ او
شرمساري
_فرياد اين مردم در خواب فرورفته_
بود
و از ميان اين توده ي افسرده دل
به شادي از دل فرياد بركشيد
_براي آزادي_
براي رهايي از برگه ي هويتي باطل
او برگزيد
از ميان خود و خدايش
_كه آزادي بود_
زني بود از ميان همه زنهاي ديگر
از ميان آنان
كه فريفته ي افكار واهي بودند
زني كه فريادي ديگرگونه سر داد
افسوس كه آنان
شب را ميپرستيدند و شب
برايشان رازي نهان داشت
اما آنان راز شب را بيهوده ميپنداشتند
زيرا كه او فريادي ديگرگونه سر داد و گفت:
شب رفتني است!
_صبح در دست ماست_
خون خشكيده
كيف ، مجسمه ، پيراهن
برخي لوازم
كتابهاي كافكا ، آلن پو ، هگل
تركيبي نامتوازن
سيگاري نيمه خاموش
كه با كبريت روشن شده
پورتره ي لكاته اي بروي ديوار
دري بسته كه ساعتي پيش باز شده
تاريكي پيدا از پشت پنجره ي بالاي در
مردي از جنس سياهي انتهاي درد
بيدار و با جسمي هوشيار
حرفي ندارد
سخني بيهوده در لابلاي دندانهاي پوسيده اش
مي ميرد
رنگ قرمز رژ فاحشه اي به پيراهن مرده اش
جان ميبخشد و ساعت 12 شب است
چند قطره خون بروي كتابها ميچكد.
رفتن
تقديم به امير فروغي
آمدي نه!
رفتي
من فهميدم
و دلم گرفت
امروز رفتي
من تنها در اتاقم گريستم
تو نفهميدي
تو ديروز را آمدي
و فردا را
با امروز رفتي
تو رفتي و فقط يك سايه ماند
تنها يك پاكت سيگار
تنها نامه هايت به او
و من هنگام خواندن آنها گريستم
تمام شدي!
تو امروز، ديروز و همه روزهاي ديگر را رفته بودي
و من فهميدم
كه با تو شكستم
دردهاي كوچه ي قديمي
به زير باران
همراه با باران
همراه با قطره هاي باران
به فراموشي ميسپارم
نامم را
و پس از پوكي به سيگار
پاپا را ميستايم
نامم چيست؟
اين نام مرا چگونه پيوندي است
با پنجره ي بسته ي خانه ي آخر كوچه
خانه مان سياه است
از پس در باز حياتمان
تاريكي پيداست
سياهي تنهاست
بي اميدي آنجاست
زير پالتوي زوار در رفته ي پدر
بي اميدي آنجاست
بروي شانه هاي پدر
نامم را چگونه پيوندي است
با پشت پرده ي پنجره ي خانه مان
ترس آنجاست
گريه ي مادر ، بغض خواهر ، خنده ي همسايه
آنجاست
مرا با اين كوچه پيوندي نيست
نه با كوچه هاي ديگر و
براي من مرگ كافي است
نه در گورهاي ديگر هم
مرا بر تراز خاك بنشان
كه نامم را با زير آن هم پيوندي نيست!