|
فرهنگی-هنری
|
Life is something that we
Try & at last we fail
So , Let's try better
To fail better...
(با عرض پوزش! امیدوارم که صبرتان بی ثمره نبوده و شعرای جدیدم را بپسندید.)
هوای بارانی
امروز هوا بارانی است
در لابه لای خشت های دیوار کوچه
نامه های معشوق گمگشته پیداست
امروز هوا بارانی است
بانوی عشقم در راه خانه
بر روی جاده ی نمناک مه آلود
با تنی خیس و دیده گانی اشک آلود
زمین را لمس کرده
و با تمام عشقش به نفرت
زیر خاک خفته است
امروز هوا بارانی است
امروز و همه روزهای دیگر بارانی در کار نیست
امروز هوا بارانی است
...
اتاق1372
یک... سه... هفت... دو...
برروی دیوار مورچه ای پست راه خانه را گرفته در پیش
بسان دیوانه ای که در اتاق 1372 است:
سر بر در میکوبی شباهنگام
و در تاریکی اتاق، روشنایی اشکهایت پیداست
در اتاقی که به حال بی حالیت رهایی
و در خلئی که نه امیدی هست و نه خدایی
تصویر عشقت بر روی پوست دیوار پیداست
با من سخن بگو، دردت را به من بده
زیرا که دل من با غم تو آشناست
و من از درون آینه ی مقعر
به تماشای تو ایستاده ام
زیرا که اتاق من 1372 است
صدای سکوت
سکوت
صدای بلندی در گوشم افکند
در این کنج تاریک در بسته
به کدامین گناه ناکرده
به کدامین عشق ناپاک
به کدامین دلسوز بی باک
مانده ام سوخته؟
کاش چشمانت شوق تمنا را نداشت
کاش لبانت آتش عشق
و چهره ات صافی آب
و دستان سردت، گرمی نداشت
نامت چیست؟ به کجا و از کجا؟
به کدام تن آلوده
به کدام آتش سوخته در آتش
به کدام تمنایی زان دلداده
میروی از یاد؟
او سخن نگفت
همچو پرنده ای کوچک
رهانید تن خود را در مسیر شوم باد
و یکبار دگر سکوت،
صدای مخوف شکستن را
در گوشهایم افکند
.
بی اراده
تولدی تازه
باز هم سست و بی اراده
می آییم به این دنیای پست
من زآن خدایی که ما را آفرید
واز خدایی که در ما دمید
گلایه ای بیش دارم
خلقت انسانی با تفکر ، بی اراده
من زآن خورشید سوزان بی روح
واز آن ماه تابناک سرد
گلایه ای بیش دارم
پرتوی سرد و سوزان
من ز آن مادرم که مرا زایید
و تا لحظه ی مرگ نبرد مرا ز خاطر ، به ظاهر
گلایه ای بیش دارم
تولدی بی اراده
و باز هم بی اراده
صدای گمشده
روزها میگذرند
آینده ی گذشته ها می آید
و من باز در کنج اتاقم
خیره در آینه ام
خیره در چروک صورت پیرم
دریغ از هیچ سخنی
صدای سکوت دلم را میلرزاند
و دیگر شکستن آینه در من اثر نمیکند
و دیگر آسمانها بر گریه های من نمیخندند
و دیگر خدا، صدای مرا نمیشنود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لمس شب
شبی تاریک و طوفانی است در راه
باد ، پرده ی پنجره را میتکاند
تاریکی ، اتاق پر دود را فرا گرفته
چراغها را خاموش کرده ام
زیر نور ماه رفته
و پرتوی لطیف و ملموس ماه را احساس میکنم
علی.ف
بر سرمای درون(احمد شاملو)
همه
لرزش دست و دل ام
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،
پروانه ای نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست.
وخنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون.
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخ ات پیدا نیست.
..........
غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور،
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایی ات پیدا نیست
چند شعر از خودم که تازه نوشتم. امیدوارم خوشتون بیاد. حتما نظر دهید.
زندان
زندانی است ماسک بر صورت
نیش خندی کن و بگذر
زندانی است آلوده
ز خشم و مهر
زندانی است شاد
کانون گرم خانواده
گر بدین سان زیست باید پست
حکم اعدام ، شیرین
گر بدین سان زیست باید
خنجر خونی بر سینه زن
خنجری بر سینه زن تا
در باغ زیبای فردوس بگشایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فردا
تنگ بلور عمرم
با این غروب به سر آید
نگاهم به دیروزهاست
که از فردا به در آید
دیروزی نبود
امروزی نیست
و فردا...
این دومین داستان کوتاه منه. ممنون میشم اگه نظر بدین تا بتونم نواقصم رو
جبران بکنم و بهتر بتونم بنویسم. ضمنا شعر باران هم اثر خودمه.
ترنج
بر روی تختخواب دراز کشیده بود ولی خواب به چشمانش نمی آمد. فقط اشک میریخت و فکر فرار را در سر داشت. یک دفعه سر و صدای اعضای دیگر خانواده بر خواست. محمد، برادر ترنج با پدرش داشت مجادله میکرد. پدرش سر اینکه محمد در دانشگاه با یکی از دخترهای همکلاسی خود پروژه ای را پذیرفته او را با کشیده های محکم خود نوازش میکرد.میگفت:تو را چه به دختر جماعت؟ اگر مردش هستی با یکی از پسرها این پروژه را انجام میدادی و محمد هرچقدر توضیح میداد که او فقط توانست با این دختر همگروه شود پدرش زیر بار نمیرفت. محمد نتوانست صبر کند و بلافاصله با گریه و زاری به اتاق ترنج رفت. همینکه وارد اتاق شد ترنج را مشاهده کرد که با صورتی خونی و چشمانی اشک آلود به خود میپیچد. گمان برد که باز زهرا(نامادریشان)با او کتک کاری کرده.خون در چشمان محمد حلقه زد.دیگر هر دوی آنها نمیتوانستند این وضعیت را تحمل کنند. محمد رفت بر روی تخت ترنج نشست و او را دلداری داده و گفت:دیگر نگران نباش ! با محسن صحبت کردم(محسن دوست محمد بود که بر خلاف محمد که دانشجو بود او یک کارگر ساده بود) قرار است هفته ی دیگر هر دوی ما با او به روستایشان که جایی با صفاست برویم چون هیچ کس آنجا را نمیشناسد.
محمد پسری 19 ساله بود با قدی بلند و ریش کوسه ی صورتش. او دانشجوی سال اول رشته ی مهندسی شهرسازی بود. ترنج با اینکه از محمد دو سال بزرگتر بود ولی سواد کمتری داشت چون پدرشان میرزازلفعلی به خاطر عقاید عجیبش اجازه نداده بود که ترنج درس بخواند و تا اول دبیرستان به زور فامیل به او اجازه ی تحصیل داده بود. راستش مادرشان 7 سال پیش فوت کرده بود و پدرشان بعد از سالگردش با زهرا که دختری ترشیده و عقده ای بود ازدواج کرد. زهرا دختر میرزامحمدخان ماستبند بود و چون زهرا از پدرش متنفر بود پس از محمد پسر زلفعلی هم خوشش نمی آمد و ترنج را به خاطر سرگرمی اذیت میکرد ولی هرگاه ترنج میخواست پیش پدرش به رفتارهای زهرا اعتراض کند او با فحش ها و کنایه ها و از همه بدتر با تهمت های ناروا زلفعلی را علیه ترنج به حد جنون میرسانید.
تا امروز این وضعیت ادامه داشت که محمد حرف فرار را با ترنج رد میان گذاشت . هم محمد و هم ترنج محسن را میشناختند و میخواستند با هم نقشه ی فرار را با هم عملی کنند. فردای آن روز که محمد راه دانشگاه را در پیش گرفت پس از حدود 2 ساعت زنگ خانه را نواختند. میرزامحمدخان پدر زهرا همراه با همسرش سکینه خانم و پسرش محمدقلی بودند. شصت ترنج خبردار شد و فهمید که آنها برای کاکل پسرشان که یک لات لاابالی بود به خواستگاری ترنج آمدند. مهمانها آمدند و پس از حدود نیم ساعت گفتگو با پدر ترنج به نتیجه رسیدند. میرزازلفعلی با صدای بلند و دلخراش خود گفت: ترنج! دخترم برای مهمانها چای لبسوز و لبدوز بیاور. ترنج چایی را برد چون چاره ای نداشت ولی او از پسر محمدخان خوشش نمی آمد...
همان روز وقتی محمد برادر ترنج به خانه برگشت ،ترنج همه چیز را با او در میان گذاشت و محمد بی نهایت عصبی شد ولی ترنج نگذاشت که او از کوره در رود. آنها تصمیم گرفتند 2 روز بعد که پدر ونامادریشان به روستایی در کرج میروند ، خانه را ترک کنند همراه محسن به همان روستای ناکجاآبادشان بروند.
یک روز بعد پدر و نامادریشان از خانه به طرف کرج حرکت کردند. البته این حرف را زهرا(نامادریشان) به محمد گفت و خانه را ترک کردند. محمد هم ،عصر که از دانشگاه برگشت به ترنج گفت: یک خبر فوق العاده دارم برات .ترنج ماجرا را جویا شد و محمد گفت که بلیط
اتوبوس برای فرارشان را تهیه کرده. ترنج از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. آن دو قرار
گذاشتند که این شب آخر را که در آن خانه به سر میبردند، نخوابند و تا صبح با هم در مورد
گذشته و خوشبختی در آینده صحبت کنند. محمد از ترنج پرسید: راستی تو میدانی مادر چرا
مرد؟ او جواب داد: نمیدونم ولی پدر که میگفت افلیج شده بود یعنی مادر بزرگ که از بابا
خوشش نمی اومد برای جدایی پدر و مادرمون از فالگیر دارو گرفته و ریخته تو غذاشون ولی
متاسفانه دارو برعکس عمل کرده و مادر فلج شده و جان سپرده. البته مادربزرگ هم گاهی
که از دست پدر عصبانی میشد میگفت: پدرتون رباب رو کشت، اون ملعون اونقدر رباب رو کتک زد که آخرسر دختر بیچاره ی من فلج شد و مرد.
محمد پرسید: تو فکر میکنی مادربزرگ راست میگفت یا بابا؟
_نمیدونم، شاید... این حرفها رو از ذهنت به در کن. به فکر فردا باش!
محمد: ببینم از این پسره محمدقلی چه خبر؟ تو دوست داری زن اون بشی؟
_اگه تو تمام دنیا یه پسر اونم محمدقلی باشه من ازدواج نمیکنم. اون فکر میکنه میتونه منو
مثل بابا خام بکته و همه ی دار و ندار بابارو با اون خواهر بی لیاقتش به نام خودش کنه!
ولی من که بچه نیستم. 21 سالمه!
_نظرت راجع به محسن چیه؟
_محسن پسر خیلی خوب و سر به زیریه! ازش خوشم میاد.
ترنج به طرز زننده ای خندید و گفت که شوخی کرد. داشت زیر لب یک آهنگی رو زمزمه
میکرد.رفت برای محمد شراب آورد و او هم تمام بطری را سرکشید. انگار دقت محمد بیشتر شد. کمی دقت کرد و شنید.آری! ترنج داشت قطعه ی (ای یار مبارکباد) را میخواند. محمد
احساس گرمی میکرد. سرش داشت گیج میرفت و در حالی که با تنفر به چهره ی زیبا و
فریبنده ی ترنج خیره شده بود خوابش برد. وقتی بیدار شد ترنج آنجا نبود...
همه جا سوت و کور بود و هوا روشن. همه رفته بودند و صدای اتومبیل پدر به گوش میرسید که از کرج برمیگشتند. محمد به خواب عمیق غفلت فرورفته بود.
پایان
باران
کن نگاهی به هوا تا ببینی
یک نگاه کن تا ببینی که چگونه
قطره های باران مثل اشک
به روی علفهای سرد بیابانی ریزند و میسوزند
قطره ی باران چو اشک
قطره ی باران چو می
قطره ی باران چو وجود مطلق
میرهاند مارا زیاد تن
میرساند مارا به راه حق
دیروز میگذشتم ز اطراف کوچه ی سرد قدیمی
پیرمردی سالخورده
بی وقار و سست و مرده
زیر باران عشق بازی میکرد
می میزد و مست میکرد
تا که دید من جوان و می به سن من مناسب
تسبیح درآورد و استغفرالله میکرد
آری! قطره ی باران در او تاثیر نکرد
آنقدر می خورد که آخر افتاد و سکته کرد
پنجره
نگاه دوخته ام
نگاهی تلخ
نگاهی سنگین و پر معنی
بر پنجرهء بی کسی
این نگاه، سنگینتر از وجودم
سنگینتر از هر چیزی در این هستی
هستیی که آلت خورده است از ما
چون نگاهی است از ته دل
تا نماند در آن هیچ مهری
اگر از سر کوچهء آن روزی گذشتی
بر خانهء ما سری بزن ای همسفر!
لااقل خاطره ی سفر تلخمان بر جا بماند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عاشق
آه!
ای کاش این آخرین آهی باشد
آخرین آه برای آخرین نگاه
نگاه تو،نگاه من،نگاه ما
خیره در دیده ها
من خیره ماندن را دوست میدارم
اگر به تو نگاه کنم
من زندگی را دوست میدارم
اگر تو در کنارم باشی
ولی هم اکنون! رفته ای و فقط
تصویرت آذارم میدهد
قاب عکسی که خالی از تصویر است و خود
سرشار از هنر سخن گفتن
و آن میداند که من عاشقم
من عاشقم! عاشق تو! ای تنهایی!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این شعر از خودم نیست.
سه قطره خون
دریغا که بار دگر شام شد
سراپای گیتی سیه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من،که رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشی در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
و لیکن در آن گوشه بر پای کاج
چکیده است بر خاک سه قطره خون!